تبليغاتX
تقدیر
تقدیر



دلیل داد زدن

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است  استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

جمعه 10 مهر1388  توسط من  |

 

دوباره دل...

فکر میکردم فقط خودم غم دنیا توی دلمه.

غمی که وقتی نمیبینمت وقتی نیستی توی وجودم میاد.

ولی دیدم نه امروز هم آسمون هم زیاد غم داره.

اونم امروز گریه کرد.من نتونستم همدردی باهاش کنم.ولی اون با من کرد.

مثل همیشه رفتم زیره بارون.

خیلی دوستت دارم.دیگه نمیگم تنهام نذار.چون مطمئنم باهامی.میخوامت تا ابد.

میخوام اون شعری که آهنگش رو خیلی دوست دارم بنویسم.خیلی کوچیکه پیشه عظمت تو ولی بدون با گوش کردنش یاد خوبی های تو میافتم.

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

                                                   همه غصه های دنیا توی سینه ی منه

تویه قطره های بارون میشکنه بغض صدام

                                               دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

                                                منتظر واسه رسدنت تو بارون میمونم   

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره 

                                               منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره

 بعضی وقتا که میای سر روی شونه ام میزاری

                                              تموم غصه ها رو از دل من بر میداری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

                                            وقت بیداری بازم غم میشینه تو حنجره

یکشنبه 31 خرداد1388  توسط من  |

 

عشق من

می خوام یه خورده از عشقم بگم

 

 البته هرچی بگم کم گفتما ولی خوب می خوام ازش تشکر کنم که بهم عشقو یاد داد

یه قلب داره انقدربزرگه انقدرقشنگه که نمی تونی حتی تصورشو کنی

ولی من توش زندگی می کنم

بهترین وقشنگ ترین قصر دنیاس

دلتون بسوزه شما که ندارید

کی گفته بهشت اون دنیاس؟

واسم یه بهشت ساخته که هیچ کس نمی تونه داشته باشه

مهربونیش

وایییییییییییییییی هیچ کس مهربون تر ازاون نیس

هیچ چیز پیش مهربونی هایه اون نمی تونه مهربونی نام داشته باشه

بیشتراز همه دوسش دارم

بیشتراز همه بهش ایمان دارم بهش امید دارم

بهترینه تو دنیاس

هرچی ،هرجارو بگردی گرد پاشم گیر نمیاری

چون تکِ،تکِ تک

نیست،دیگه نیس مثه اون

همه ی زندگیمو تغییرداد

با یه حس جدید،بایه حس قشنگ به نام عشق زندگی کردنو بهم یاد داد

بهش افتخارمی کنم

کاش رو پیشونیه من اسمشو هک کرده بودن که اون مال منه

ازت ممنونم

ازت ممنونم که بهم عشق می دی

منم قول می دم که همه ی عشقم مال تو باشه

 

 

پنجشنبه 27 فروردین1388  توسط من  |

 

زندگی , مار و پله است

 

همه ما وقتی کوچک بودیم مار و پله بازی می کردیم , یادته چقدر هیجان

داشت. می تونی تصور کنی دوباره داری به این بازی ادامه می دی ؟ آره تو

زندگی واقعی, فکر نمی کنی که زندگی واقعی هم یه جور مار و پله است ؟

اگه دقت کرده باشی تو زندگی واقعی , هم مار داریم هم نردبون . بعضی

وقتها باید اونقدر صبر کنی تا شش بیاری و بتونی بازی رو شروع کنی . شاید 

سالها زندگی کنی ولی هیچ وقت نتونی شش بیاری . این شش می تونه

همون هدف و راهی باشه که توی زندگی ات انتخاب می کنی . شش که

آوردی شروع می کنی به جلو رفتن . شاید اولش یک آوردی , یا شاید پنج یا

دوباره شش آوردی . نباید از اینکه یک آوردی حالت گرفته شه, نه از اینکه

شش آوردی خوشحال باشی , از کجا معلوم با همین یک آوردن به نردبون 

نرسی و شش تو رو نندازه توی دهن ماری که مجبور شی دوباره از اول

شروع کنی ؟ چه بخوای چه نخوای ,سر راهت هم مار هست هم نردبون ,

اگه مار نیشت زد خودتو نباز , دوباره می تونی شروع کنی.

۱) قانون این بازی اینه که هیچ وقت از صفحه بیرون انداخته نمی شی مگه

خودت بخوای بازی رو نیمه کاره رها کنی .

۲) شروع که کردی باید تا ته بازی رو بری . حالا بستگی به خودت داره که چقدر اراده ات رو جزم کنی که ادامه بدی . 

۳ ) ولی اینو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نیش بزنن باز می تونی به خونه آخر برسی , مهم چه جور رسیدنه .

اون طرف قضیه رو هم ببین ممکنه یه عدد کوچک و ناقابل مثل یک تو رو از یه

نردبون بالا ببره که خیلی جلو بیفتی .ولی باز هم مواضب باش دست و پاتو

گم نکنی چون هنوز هم سر راهت مار هست که نیشت بزنه ,

4)فقط باید با تحمل و تامل جلو بری , وقتی هم به خونه آخر رسیدی دمت

گرم , به یه هدفت جامه عمل پوشاندی , پس دوباره تاس رو بنداز که برای

رسیدن به هدف دیگه دست به کار شی . حالا دیدی چرا می گم زندگی مثل 

مار و پله می مونه , نمی دونم تو زندگی چند بار تا حالا مار نیشت زده ولی

امیدوارم هر بار نیشت زد دوباره تاس رو انداخته باشی .

می دونم که جا نزدی . می دونی اگه مار نبود نردبون معنی نداشت ؟

امیدوارم زندگی ات همیشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی

واسه دیگران . و این رو هم بدون که تعداد دفعاتی که می تونی تاس رو

بندازی محدوده . چون همه می خوان تو این بازی شرکت کنن. پس بگو یا

علی و تاس رو بنداز. 

دوشنبه 14 بهمن1387  توسط من  |

 

جشن شکست

 تا حالا دقت کردی که آدما وقتی به یه موفقیتی می رسن براش جشن می گیرن...مثل قبولی دانشگاه...جشن فارغ التحصیلی...ولی وقتی شکست می خورن می شینن یه گوشه و به فکر فرو می رن....

می دونی چیه؟به نظر من ادمایی که بیشتر به فکر فرو می رن موفق تر و خوشبخت ترن چون همین تفکراته که راه درست رو برای ادم روشن می کنه...به نظر من چیزی به اسم شکست وجود نداره فقط ممکنه راهی رو که انتخاب کردیم به مقصد نرسه ولی در عوض چیزایی رو توی این راه یاد می گیریم...که مجموع این اموخته ها مارو به هدفممون می رسونه .... همین شکست ها هستن که جاده موفقیت رو هموار می کنن...از این به بعد می خوام هر وقت شکست رو احساس می کنم به افتخار موفقیتای اینده جشن بگیرم

ولی فقط یه چیزی....م..م...م...می دونی چیه؟...اینجوری دیگه مجبورم 24 ساعته بساط جشن واسه خودم راه بندازم...

دیوونه شدم؟شاید....ولی جشن بعد از شکست لذتش خیلی بیشتر از جشن بعد از موفقیته....چون موفقیت خودش لذت بخشه...اینجوری دوتاشون اگه بخواد لذت بخش بشه دل ادمو می زنه....راستی دوست داری تو رو هم تو جشنام راه بدم؟؟؟؟؟؟؟

 

چهارشنبه 4 دی1387  توسط من  |

 

فکر میکنی که عاشقی؟؟

فکر میکنی که عاشقی؟؟

اصلاً میدونی عاشق به کی میگن؟؟

چند درصد فکر میکنی که عاشقی؟؟

تموم زندگیت به اون وابسته ست؟؟؟

همه جا اونو میبینی؟؟

اون به زندگیت معنی میده؟؟

اگه یه روزی همین عشقت بره با یکی دیگه! چیکار میکنی؟؟؟

اگه بفهمی دیگه هیچ وقت هیچ وقت نمیتونی بهش برسی چی؟!

اون وقت چی کار میکنی؟؟؟ خودتو میکشی! اونو میکشی!؟ و یا......

اما بزار یه چیز رو بهت بگم اگه این کار رو میکنی مطمئن باش عاشق نیستی پس معنی واقعی عاشقی رو خراب نکن چون زمانی میتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو!!

 

شنبه 23 آذر1387  توسط من  |

 

زندگی

زندگی را دوست دارم با تمام خستگیهاش

زندگی را دوست دارم با تمام موانعی که جلومه

دوسش دارم چون بعضی وقتها حس یه پرنده مهاجرو بهم میده

دوسش دارم چون بعضی وقتها  یکی رو بهت میده که با هیچی عوضش نمی کنی

اما امان از اون روزی که بخواد باهات جنگه......

دوشنبه 20 آبان1387  توسط من  |

 

حقیقت

وقتی با ستاره ی *تو *حرف میزنم
وقتی بهش خیره میشم  بهش چشمک میزنم همیشه ازم یه چیزی میپرسه!
میگه: *دوستم داری؟منم میگم:
دوستت دارم
ولی دیشب از من یه سوال دیگه پرسید
گفت:"تو چرا هیچ وقت از من نمیپرسی که دوستت دارم یا نه؟
منم ازش پرسیدم :تو چی؟دوستم داری؟
میدونی چی گفت؟ گفت:*قلبتو بده !*گفتم چه جوری؟
گفت: چشماتو ببند یه نفس عمیق بکش و خودتو رها کن.
قلبت پرواز میکنه و خودش میاد پیشم
منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت. ستاره قلبمو گرفت وروش
یه چیزی نوشت و بعد پسش داد. میدونی چی نوشته بود؟
نوشته بود
*دوستت دارم* نوشته ی ستاره ی *تو* رو قلبم مونده .هنوزم هست . تا آخرم میمونه.
چرا؟چون بهم گفت "
حقیقت هیچ وقت نابود نمیشه !چون چیزیه که "باید" وجود داشته باشه.

سه شنبه 14 آبان1387  توسط من  |

 

چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

واقعا چرا باید از آدما نفرت داشت؟؟؟

جمعه 10 آبان1387  توسط من  |

 

صدف از خود راضي

صدفي به صدف ديگر گفت: درد زيادي در درونم احساس مي کنم . دردي سنگين که مرا عذاب مي دهد . صدف ديگر با غرور گفت : ستايش خداي آسمان ها و زمين را ، که من هيچ دردي را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت . در همان لحظه خرچنگي از آنجا عبور مي کرد و صحبت آنها را شنيد رو کرد به صدف از خود راضي و گفت : بله ،تو کاملا خوب و سلامتي ، اما دردي که همسايه ات را مي آزارد ، مرواريدي بي نهايت زيباست که تو از آن بي بهره اي.

آدم ها هم مثل همون صدفن که از خود راضی اند و درد دیگران براشون اهمیت نداره.

چهارشنبه 8 آبان1387  توسط من  |

 

جمله هاي برگزيده از كتاب هاي برگزيده

«هفت عادت مرمان موثر»

 اگر به انساني يك ماهي بدهي، خوراك يك روزه ي او را داده ايد. اگر به او ماهي گيري بياموزيد، خوراك همه ي عمرش را داده ايد. براي اين كه مطالب،‌بخشي از تفكر ما گردد، 3 كار ضروري است:

 1- آموختن آن ها

2- آموزش آْن ها

3- عمل كردن به آن ها اگر جوياي تغيير هاي بزرگ هستيد،‌برداشت خود را تغيير دهيد.

عادت، عبارت از نقطه ي تماس دانش، مهارت و اشتياق است. هر چيزي از دست مي رود، جز آزادي انتخاب. عشقي كه مادر نسبت به نوزادش احساس مي كند، به علت تجربه اي است كه تا لحظه ي زايش او طي كرده است. مطالبي كه ياد گرفتيد، ابتدا به خانواده و سپس به دوستان و فاميل آموزش دهيد. آموزش خيلي مهم است و از آن مهم تر،‌عمل به آن است. انرژي مثبت، حلقه نفوذ را وسيع مي كند. رهبري، به تعيين مسير مي اندشي يعني چگونه مي توانيم امور را به بهترين شكل انجام دهيم. راه حل مشكل هاي زناشويي، رهبري است. انسان ها را فقط رهبري كنيد. اشيا را مديريت كنيد. ما نسبت به امور اضطراري واكنش نشان مي دهيم، حال آن كه به امور مهم كه دراز مدت هست،‌توجه نمي كنيم. راه حل سريع و آني، ضد قوانين طبيعت است. بدون عوض كردن ريشه نمي توانيد ميوه را عوض كنيد. نگرش «برنده – برنده» يعني به شيوه اي گفتگو كنيم تا هر دوي ما بتوانيم براي اين مساله، راه حلي پيدا كنيم. نخست گوش فرا دهيد، آن گاه نظرتان را بيان كنيد. نيمه ي راست مغز متفاوت از نيمه ي چپ آن مي انديشد، مغز چپ، بيشتر تحليلي و منطقي و مغز راست، بيشتر خلاق است. تعادل ميان دو نمي كره ي مغز بسيار مهم است، گاه اين تعادل در يك نفر وجود ندارد، چه رسد بين دو نفر. چهار بعد در وجود ما عبارتند از:

 1- ذهني

 2- معنوي

 3- اجتماعي

 4- جسماني

جمعه 3 آبان1387  توسط من  |

 

تمنای زمین واسه بوسه های بارون

گاهی فکر می کنم کاش عمر ما آدمها هم مثل قطرات بارون بود...

صدای  بارون رو می شنوید؟...بارون رو دوست دارین؟...زیر بارون راه می رید؟...یا می ترسید از سرما خوردن و...می دوید؟...تمنای زمین واسه بوسه های بارون...

هر وقت بارون می یاد احساس تنهایی می کنم....راه میوفتم تو خیابون بی هدف شروع به راه رفتن می کنم و همراه با قطره های بارون اشک میریزم...هوای دلگیریه اما دوسش دارم...الانم نشستم تو اطاقم با یک فنجون شیر قهوه ی داغ...دلتنگم اما نمی دونم از چی...شایدم می دونم باز خودمو دور می زنم...

جمعه 22 شهریور1387  توسط من  |

 

خبر نگار عشق

چرا غمگینی؟عاشق شدم!!!!

آیا عشق شیرین است؟بله....شیرین تر از زندگی!!!!

چرا تنهایی؟ویژگی عاشق هاست!!!!

لذت تنهایی چیست؟فکر به او و خاطرات و!!!!

چرا می روی؟برای اینکه او رفت!!!!

دلت کجاست؟پیش او!!!!

قلبت کجاست؟او برده!!!!

پس حتما بی رحم بوده؟نه...اصلا!!!!

چرا؟چون باز هم او را می پرستم!!!!

چهارشنبه 20 شهریور1387  توسط من  |

 

 



دختری که صورتی می خندد
نارنجی گریه می کند
بنفش حرف می زند
و
آبی مایل به سبز فسفری با را ه راه های گل بهی نگاه میکند...!!!


 

 

دلیل داد زدن
دوباره دل...
عشق من
زندگی , مار و پله است
جشن شکست
فکر میکنی که عاشقی؟؟
زندگی
حقیقت
چهره زشت نفرت
صدف از خود راضي

 

88/07/01 - 88/07/30
88/03/01 - 88/03/31
88/01/01 - 88/01/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/06/01 - 87/06/31

 

 

جاده بی انتها(پوریا)
! ... Song Station ... !
♥هر انچه نوشتني باشد از اشک تا لبخند
تنهاترین تنها
یا رب(امیر حسین )
نیلوفر مرداب(نیلوفر)
.·´¯`·»«*سارا *»«´¯`·.
دل شکسته(عادل)
تنها ترین تنها(لیندا)
persia downloads (پیمان)
دست نوشته های یک دختر جوان(سارا)
عاشق تنها
پروانه های عاشق(سپیده)
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم (آرمین)
عشق همیشگی من (دنیز)
padeshah download film
دانلود تخصصي نرم افزار در بست سافت
دل خسته(سارا)
من و تو = ما

 

 

RSS 2.0

کد آهنگ

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده